انقدر تو زندگی من دخالت کرده که دارم میترکم! مثل دیروز...من اصلا راضی نبودم نرگس بهم متلک بندازه که خسیس شدم و چرا برای عروسی اونا لباس نو نمیخرم! مامانم بیوفته دنبالش و تاییدش کن و تکرار مکررات و منو به زور داداش بردن خرید! 200 تومن ناقابل از پس از اندازم رو خرج کردم.
حوصله توضیح دادن ندارم...اما برای منی که تو سال آینده که قرار هست مدتی بیکار باشم پس انداز وواجبه!
از این شهر و محیط کوچیکش بدم میاد...ای کاش تهران بودم..."دانشگاه و زندگی دانشجویی+کار" دلم برای فضای دانشگاه و خنده های بی سر و تهمون تنگ شده...انقدر که خون جگر خوردم تو این دو سال خونه نشین شدنم...همه سودای شوهر کردن من رو دارن...و انگار تنها کسی که مهم نیست منم!
یعنی 25 سالگی انقدر زیاده؟؟؟؟
برچسب: دینگ,
نویسنده: مانی امیری